
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
****
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
****
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
****
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
****
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
****
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
****
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
****
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
****
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
****
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
برچسب:
نویسنده: بهار حکیمی