خرید بک لینک

چقد به بودني نياز دارم که ديکه نبايد باشه

نميتونه باشه

درست نيست باشه

براي بودن دير شده بود

مسافرکوچولو از سفر قندهار برگشته بود با کلي درد و دل و غصه و حرف ولي گل اون با وجود اينکه اهلي اون بود ديگه گل اون نبود.

مسافرکوچولو نيابد ميرفت تا سرزمين ها رو بگرده و گلش رو تنها بذاره و به هواي اينکه خسته شده و ... مسافرکوچولو خواست برگرده خيلي زودتر از اينا ولي ديگه فکر مي کرد گلش ديگه اون بو رو نميده ... خار داشته باشه .... و همينا نذاشت که مسافر شرمنده به سياره اش برگرده و ازين سياره به اون سياره رفت تا خودشو گول بزنه..... ولي نشد.

گلش تنها بود .. خيلي غصه خورد ... بي خير از مسافرش و ...

تا اينکه به روزي خداي مهربون به خاطر قلب مهربونش يه مسافر مهربون با يه دل بزرگ اورد توي زندگيش که مراقبش باشه، که تنهاش نذاره و هميشه عاشق بوي اون باشه و تحت هيچ شرايط حتي خستگي کنار گلش بمونه

خداروشکر گلم مسافر خودشو پيدا کرده بود....

مسافرکوچولو و گلش عاشق هم بودن ولي طبق سرنوشتي که برشون رقم خورده بود هرکدومشون مالي يکي ديگه بودن.

مسافرکوچولو

همين جا، توي تولد 7 سالگيش مُرد

مُرد به اميد روزي که شايد خدا توي يه سياره ديگه اجازه بده گلش کنارش باشه ...

به اميد اون روز

خداحافظ

برچسب: نویسنده: بهار حکیمی تاريخ: چهارشنبه 25 ارديبهشت 1398 ساعت: 16:26

صفحه بندی